بعد از چند سال، دارم قرآن میخونم.
رسیدم به یک آیه:
الرِّجالُ قوّامونَ علی النِّساء.
لعنتی.
امروز فراموشت کرده بودم، از خدا خواستم که از یادم بروی. رفته بودی.
این آیه باز هم تو را به یادم آورد، آن وقت که پیش هم بودیم، تو ناراخت بودی بابت مشکلات پیش امده ی شخصی ات.
لاغرتر شده بودی چشم های ات ریزتر.
گریه کرده بودی بی خوابی کشیده بودی
من از دیدنت بغض کردم، جاده را نگاه می کردم و به چشم هایم فشار می آوردم که اشک هایم سرازیر نشوند. گفتی ببین، اگر بخوای ناراحت باشی همین جا وسط جاده تو برفها پیادت می کنما! عه! اینجوری نکن دیگه.
اصلا الرجال ُ قوامون علی النساء.
خندیدی و به خنده ات خندیدم. نگه داشتی به بهانه خرید ازمغازه، رفتی زیر باران سیگار کشیدی، من پشت شیشه های باران خورده داخل ماشین گریه کردم.
برچسب:
نویسنده: ستایش کاشانی